محمد يار بن عرب قطغان

180

مسخر البلاد ( تاريخ شيبانيان ) ( فارسى )

اثناى راه استماع نمود كه محمد باقى توقسابه « 1 » با لشكر بىاندازه به مدد مىآيد و حالا از آب جيحون عبور مىنمايد ( 102 ب ) ، بنابرآن جهانگير سلطان هم از آن منزل به سرعت و شتاب به طرف لب آب ايلغار نمود . و اين خبر در بلخ اشتهار يافت ، نواب ندر محمد خان حكم فرمود « 2 » كه يلنگتوش‌بى 242 و بانابى « 3 » به طريق كمك آمده در بلخ بودند ، به لب آب به همراهى دولت تفنگ‌انداز رفته ، محمد باقى « 4 » را حاضر سازند و به اتفاق همديگر به دفع اعدا براندازند . و جهانگير سلطان با لشكر فراوان زمانى رسيد كه محمد باقى يساول با تمام حشمت و تجمل ، از دريا گذشته بود و از جماعه [ اى ] كه از بلخ به رسم كمك آمده بودند خبر يافته ، اطراف و جوانب خود را اور كنده مستحكم گردانيده ، انتظار جنگ مىنمود . القصه ، چون تلاقى عسكرين اتفاق افتاد و غلغلهء سورن از مهابت يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ * تواتر آغاز نهاد ، دليران معركه آهنگ جنگ كردند و مردان مرد روى جلادت به ميدان نبرد نهادند . ( مثنوى : ) دو لشكر از دو جانب همچو دريا * رسيده موج هريك تا ثريا ز هر سو تيغها درهم نهادند * ز هر سو تيرها بازو « 5 » گشادند عاقبت از جانب جهانگير سلطان شير بيشهء شجاعت يار محمد ديو سلطان بيگى كه در كمال جلادت و شهامت بود ، شمشير زمرد « 6 » فام از نيام انتقام بيرون كشيده ، توسن مبارزت به طريق « 7 » اعدا برانگيخت و از شاخه‌بند ايشان گذشته ، با مخالفان درآميخت و خون بسيار از مبارزان بر زمين ريخت . و در اين اثنا ناگاه پاى سمندش بر شكاف اور آمده ، از اسب جدا افتاد و جمعى كثير بر سرش رسيده ، سر او را از تن جدا كردند . و همچنين پسرش نيز از پى پدر اسب انداخته ، او نيز به همين بلا گرفتار گرديد و هريك از دلاوران كه به جانب جيب اسب انداختند ، بدان شاخه‌بند گرفتار شده ، از آن بلا خلاصى نيافتند « 8 » . آخرالامر لشكر جهانگير سلطان ( 103 الف ) چون آن حال را مشاهده نمودند ، چارهء كار منحصر در فرار دانسته ،

--> ( 1 ) . ت : توقباى . ( 2 ) . ت : با حكم نواب ند محمد خان . ( 3 ) . ت : بابابى ( 4 ) . ت : محمد باقى يساول . ( 5 ) . ت : برهم . ( 6 ) . س : زمزنام . ( 7 ) . ت : طرف . ( 8 ) . ت : نداشتند .